محمد خزائلى

107

شرح بوستان ( فارسى )

به همت برآر از ستيهنده ( 1 ) شور * كه بازوى همت به از دست زور لب خشك مظلوم را گو بخند * كه دندان ظالم بخواهند كند به بانگ ( 2 ) دهل خواجه بيدار گشت * چه داند شب پاسبان چون گذشت ؟ خورد كاروانى غم بار خويش * نسوزد دلش بر خر پشتريش گرفتم كز افتادگان نيستى * چو افتاده بينى ، چرا بيستى ( 3 ) ؟ بر اينت بگويم يكى سرگذشت * كه سستى بود زين سخن درگذشت ( 4 ) حكايت ( 12 ) [ چنان قحط سالى شد اندر دمشق . . . . ] چنان قحط ( 5 ) سالى شد اندر دمشق ( 6 ) * كه ياران فراموش كردند عشق چنان آسمان بر زمين شد بخيل * كه لب تر نكردند زرع و نخيل ( 7 )